سلام خدمت تمام دوستان عزیز من علیرضا بیات متولد 1366 دانشجوی مهندسی ساختمان دانشگاه آزاد اراک مشغول ادامه تحصیل هستم ....هدف از ایجاد این وبلاگ حرفای ناگفته دل های هزاران جوان می باشد.
عشق آینه ء بلند نور است، شهوت ز حساب عشق دور است...
روزهاست كه گمت كرده ام ميان بازي بزرگان نشاني ات را از هر كه ميپرسم ميگويد اهل اين محل نيستم نميشناسم عكست را نشان ميدهم اما خودم هم... نميشناسم اهل اين محل نيستم و من همچنان كوركورانه بدنبال كورسوي چشمانت در اين دالان تاريك ... نمي يابم جز صداي نفس هايي كه بوي مرگ ميدهد... بودنت را ميسپارم به گلبرگ هاي رازقي كه يكايك پرپرشان ميكنم
Bring Me To Life" how can you see into my eyes like open doors leading you down into my core where I’ve become so numb without a soul my spirit sleeping somewhere cold until you find it there and lead it back home (Wake me up) Wake me up inside (I can’t wake up) Wake me up inside (Save me) call my name and save me from the dark (Wake me up) bid my blood to run (I can’t wake up) before I come undone (Save me) save me from the nothing I’ve become now that I know what I’m without you can't just leave me breathe into me and make me real bring me to life (Wake me up) Wake me up inside (I can’t wake up) Wake me up inside (Save me) call my name and save me from the dark (Wake me up) bid my blood to run (I can’t wake up) before I come undone (Save me) save me from the nothing I’ve become Bring me to life (I've been living a lie, there's nothing inside) Bring me to life frozen inside without your touch without your love darling only you are the life among the dead all this time I can't believe I couldn't see kept in the dark but you were there in front of me I’ve been sleeping a thousand years it seems got to open my eyes to everything without a thought without a voice without a soul don't let me die here there must be something more bring me to life (Wake me up) Wake me up inside (I can’t wake up) Wake me up inside (Save me) call my name and save me from the dark (Wake me up) bid my blood to run (I can’t wake up) before I come undone (Save me) save me from the nothing I’ve become (Bring me to life) I’ve been living a lie, there’s nothing inside
"مرا به زندگی برگردان" چگونه می توانی به درون چشمانم نگاه کنی ؟ مانند درهای باز. تو را به درون من هدایت می کند جایی که من کرخت و بی احساس خواهم شد بدون روح و روان روح من در حال خوابیدن در جایی سرد است تا وقتی که تو آنرا آنجا بیابی و به خانه هدایتش کنی. بیدارم کن مرا از درون بیدار کن نمی توانم بیدار شوم مرا از درون بیدار کن نجاتم بده. اسم مرا صدا بزن و مرا از تاریکی رها کن مرا بیدار کن . خونم را به جریان بینداز . نمی توانم بیدار شوم . قبل ا ز آنکه به نیمه تمامها بپیوندم نجاتم بده . مرا از پوچی نجات بده . اکنون می توانم درک کنم که بدون تو چه هستم . تو نمی توانی مرا ترک کنی بی هیچ چیزی به من زندگی عطا کن و مرا واقعیت ببخش مرا به زندگی برگردان . مرا به زندگی برگردان من در دنیایی دروغیـن زندگی می کردم هیچ چیزی اینجا نیست مرا به زندگی برگردان بدون لمس تو یخ زده ام اینجا بدون عشق تو ، عزیزم فقط تویی زندگی در مسیر مرگ تمام این دیده ها باور ندارم ، نمی بینم در تاریکی اما تو آنجایی جلوی چشمان من من به مدت هزار سال خوابیده ام ، اینگونه به نظر می رسد من مجبورم چشمانم را به سوی همه چیز بازگشایم بی هیچ اندیشه ای بی هیچ صدایی بی هیچ روحی اجازه نده اینجا بمیرم اشتباهی وجود دارد مرا به زندگی برگردان مرا به زندگی برگردان من در دنیایی دروغیـن زندگی می کردم هیچ چیزی اینجا نیست
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...
بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...
نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...
آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم.
و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد...
به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني
قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري
کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده, عشق همیشه سراغت نمیاد
اگرعاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني ولي اگر فرا موشش كردي تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد